محمد معصوم البكري ( نامى )

مقدمه 20

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

از در بخشندگى و بنده نوازى * مرغ هوا را نصيب ماهئ دريا قسمت خود مىخورند منعم و درويش * روزئ خود مىخورند پشه و عنقا حاجت مورى ز علم غيب بداند * در بن چاهى به زير صخرهء صمّا جانور از نطفه مىكند و شكر از نى * برگ تر از چوب خشك و چشمه ز خارا شربت نوش آفريد از مگس نحل * نخل بر آور كند ز دانهء خرما از همگان بى نياز و با همه مشفق * از همه عالم نهان و بر همه پيدا پرتو راز سرادقات جلالش * از عظمت ما وراى فكرت دانا خود نه زبان در دهان عارف مدهوش * حمد و ثنا مىكند موى بر اعضا هر كه نداند سپاس نعمت امروز * حيف خورد بر نصيب رحمت فردا ما نتوانيم حق حمد تو گفتن * با همه كروبيان عالم بالا نامى از آنجا كه فهم اوست سخن گفت * ورنه كمالات فهم كى رسد آنجا و له در نعت پيغمبر صلعم توحيد كائنات كه تهليل انبياست * بعد از اداى نام خدا نام مصطفاست يا معشر الخلائق صلّوا على النبي * آن كو غبار مرقد او مروه و صفاست عطرش دماغ جان جهان تازه مىكند * كو مشك چين كه بوى جبين از خطا نخواست در گوش هوش اهل محبت رسالتت * از صدق امر فاتّبعونى سخن سراست گسترده بزم قرب تو در بارگاه قدر * سير تو بر مدارج معراج كبرياست من كيستم بمدح تو يا چيست نظم من * جائى كه خالقت بصفت صاحب ثناست كس را ز جن و انس و ملك با وجود فضل * روشن نشد كه حد كمال تو تا كجاست جان پرور است نظم من امّا بنعت تو * يا مصطفى به غير تو گر دم زنم خطاست باشد كه بشنوم ز بلالت شبى بخواب * كين نامى از غلام غلامان مصطفاست در آخر عمرش گفته باد خزان وزيد و فرو ريخت نو بهار * عمر عزيز رفت و نكرديم هيچ كار